روز مـــــــــــادرمــــــــبارک...
روز مـــــــــــادر بر همــــــــه ی مــــــــــادران مــــــــبارک
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

وقتی فهمیدی...
هر وقت یاد گرفتی بدون توقع دوستی کنی،بجای اینکه انتظار داشته باشی تا زنانگیای در دوستیات خرج شود...
هر وقت فهمیدی هر کسی که دوستت شد دوستدخترت نیست و برای جواب ِ سلاماش باید به یک علیک محترمانه فکر کنی نه به پیدا کردن ِ یک مكان خالی...
اونوقت میتونی روی همراهی و همدلی من به عنوان جنس مخالفت حساب کنی.....
با تمام اینها من یک زنم !
به مردی احترام میزاری یعنی:بهش علاقه داری
احترام نمیزاری یعنی بی شخصیت هستی و تربیت خانوادگی نداری !!!
... ... ...
به سوال مردی پاسخ میدی یعنی داری پا میدی/ جوابش رو نمیدی یعنی امل و ندید بدید و دهاتی هستی !!!
لبخند میزنی یعنی جلفی/ نمیخندی یعنی بد اخلاقی و بیچاره اونی که قراره تو رو تحمل کنه !!!
وقتی حرف میزنی و معاشرت میکنی و از خودت دفاع میکنی یعنی هفت خطی / وقتی سکوت میکنی یعنی منزوی هستی و روابط عمومی خوبی نداری و شاید مشکل روانی داری !!!
وقتی گریه میکنی یعنی سست و ضعیفی یا داری اشک تمساح میریزی / گریه نمیکنی یعنی بی احساسی و زنانگی نداری و رفتارت مردونه هست !!!
وقتی دوست پسر داری یعنی خرابی هرچند این رو به روت نمیارن/ وقتی دوست پسر نداری دروغ میگی و داری جانماز آب میکشی !!!
وقتی قصد ازدواج داری یعنی میخوای یکی پیدا بشه آویزونش بشی و خودت رو بهش بندازی / وقتی قصد ازدواج نداری یعنی داری کلاس میزاری و از خداته که یکی بیاد تو رو بگیره !!!
وقتی مردی خیانت کنه همه براش دلسوزی میکنند و میگن: طرف براش کم گذاشت و رفت سراغ یکی بهتر و اون طرف حتی اگه همسرش هم باشه باید مردش رو ببخشه و خودش رو اصلاح کنه! اصلا مرد اگه تنوع طلب نباشه که مرد نیست! / وقتی زنی خیانت میکنه میگن: ای فاسد بی چشم و رو! و گذشتی در کار نیست و اگه همسرش نباشه اسید پاشی و اگه همسرش باشه سنگسار!!!
.
و......و.....و......!!!
و با تمام اینها من یک زنم ! میگم و میخندم و اشک میریزم و میجنگم و عشق میورزم !
و تو مرد باش! مردی که با تمام مردانگی ات حتی یک روز نمیتونی زیر بار این فشارها و قضاوتهای بی ربط به جای یک زن زندگی کنی..
سنگ سنگ سنگ ...
هفت سنگ...هفتاد سنگ
مرغی عشقی دیروز از قفس پرید
صبح بود یا شب زمان از دستم پرید
گرگ و میش بود آن صبح
مه آلود ترین صبح شهر خاکستری من
سنگی فرود آمد
آه سنگی دگر بر فرق زن
دو سه سنگ دگر بیراهه رفت اینبار
شاید از شرم نگاه عاشق بود
حی علی عشق.....
سنگ پشت سنگ
حی علی ننگ...
زنی خفته در خون
قامتی تنیده از ننگ
بگذار گیسوانت سرخ گردنند
باز سنگ بود در پی سنگ
نوعروس مرگ نو عروس ننگ
هی دست و پا نزن بانوی غم
تگرگ بود و سنگ
معکوس میزند انسانیت ما
خون میدود روی لبت
لبی اکنده از عشق و هوس
سنگت زنند بانو
به حکم عشقی ممنوع
تنها گناهش عشق بود
سنگ بود و ننگ
ننگ بود و سنگ شما
کشیتید زنی را به جرم ننگ
کشتید مادری را به جرم عشق
صدای اذان میاد اما
خدای با تو قهر است ای سنگ زن

زنی را دیدم...
زاده شد تا دختر کســــــــــی باشد
بالید تا خواهر
کســــــــــی باشد
ازدواج کرد تا زن کســــــــــی باشد
زاد تا
مــــــــــادر کســــــــــی باشد
برای همه "کســـــــــی" بود و برای خود "
هیچ کس ... !!!

قصه ی زن بودن است
قصه قصه یک جنایت نیست ، قصه یک نفر و دونفر نیست ، قصه ماست خواهر جان . قصه فقر فرهنگی است ، قصه الفبای مرده ایست که هرگز در دستهای ما زنده نشد . قصه حاشیه نشین های مردانگی ست ، قصه ی دختربودن در جامعه ی نفیرنی است که در طنین ناممان هرگز ناز نکرده ایم برای روزگاری که دخترکی را در 13 سالگی اسیر تجاوز به بکارت میکند به نام ِ ازدواج . قصه قصه سرزمین مادری ماست با هزاران لکه خون خشکیده روی سایش گلوهای فریاد مرده اش . قصه قصه بغض است

جنس دوم...
زن مظلوم تاریخ است.
گاه زنده به گورش کردند.
و گاه در زیر لایه های تاریخ مدفون.
لایه ها بر پیکرش رسوب کردند،
و او سنگواره ای شد.
اما زن پیکرتراشی را آموخت.
از لحظه ای که تیشه بر پیکر "جنس
دوم" بودن، زد

من زنم...
من زنم.
قدرتمندترین مخلوق جهان
زیبایی از وجود من آفریده شد
من زنم،همان که خدا از آفرینشش احساس غرور می کند
سراسر احساس
آری من زنی هستم به پاکی یک کودک نوزاد
قلبم به وسعت دریا،دستانم به گرمیه خورشید
هنگامیکه خدا مرا می آفرید هدیه ای به من داد تا به انسانها نشان دهم
هدیه ام مهربانیست.
من زنم و مادر می شوم
از عشقم از احساسم از جانم گذشت می کنم وبه موجودی دیگر زندگی می بخشم و از این روست که من روزی مادر می شوم
من زنم
قابل ستایش ترین آفریده خدا

من زنم
می توانم همانند کوه محکم،همانند گل خوشحال،مثال ستاره درخشان و مثال شب پر از راز باشم
من زنم سمبل آرامش
من زنم سمبل محبت
آری من باز می گویم زنم و از زن بودنم دل شاد
زنی که می بیند حتی ندیده ها را
آری من زنم.
بژی هه شتی مارس...
خه م لئ ئالاویک
بووکی چاره ره ش
له ژیان بئ به ش
زاده ی خه زه لوه ر
سرودی روژ په ر
دوو چاوی که ژال
وه ک باده ی خه یال
مه ستن مه ست ده که ن
دل پر هه ست ده که ن
که زیه ، باری شان
له ش زیندانی گیان
بژی هه شتی مارس

به چشمان یک زن بنگر!.!.!تا...
به چشمان یک زن بنگر
تا امید را بیاموزی!
که چگونه یک دهه
بعد از انکه در محاصره پدر و برادر
خطابه اطاعت را از بر میخواند
باز هم به پا میخزد و از پنجره کوچک خانه یی تاریک
خواب یک باغچه گل های رنگارنگ را در پلک هایش
زنده نگه میدارد
به چشمان یک زن بنگر!
تا...
من...
من به زنِ وجودم افتخار می کنم
دلم می خواهد زن باشم... یک زن آزاد... یک زن آزاده
من متولد می شوم، رشد می کنم
تصمیم می گیرم و بالا می روم.
من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم هم نیستم.
من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس ترین ها !
ـ من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن!
ـمن آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم
قرمز، زرد، نارنجی ، برای خودم آرایش می کنم گاهی غلیظ
می رقصم- گاه آرام ، گاه تند،
می خندم بلند بلند بی اعتنابه اینکه بگویند جلف است یا هر چیز دیگر...
برای خودم آواز می خوانم حتی اگرصدایم بد باشد و فالش بخوانم،
آهنگ میزنم و شاد ترین آهنگ ها را گوش می دهم،
مسافرت میروم حتی تنهای تنها ...
.حرف می زنم، یاوه می گویم و گاهی شعر،
اشک می ریزم! من عشق می ورزم......ـمن می اندیشم...
من نظرم را ابراز می کنم حتی اگر بی ادبانه باشد و مخالف میل تو،
فریاد می کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می کنم...
حتی اگر تمام این ها باآنچه تو از مفهوم یک زن خوب
در ذهن داری مغایر باشد.
زن چیست؟؟؟
اگر سیاسی كه نه كمی سکسی باشد
زیر نفس مازوخیستی چانه ات
Hi ,hi گریه میكند هیتلری با هزاران نازی كه ناز می كشد ناز بالش مرا/
چقدر دلم میخواهد ابله تر شوم
با فعلهای مشتركی كه درد مرا فریاد میزند
پشت میله های خیابانهای متجاوز/
چقدر دلم میخواهد روایتی ناتمام باشم
هرشب زیر دوش، گریه ام را
كه hi ,hi گریه میكند
صلیب شكسته بازویت را
بگو با تو چه كنم
با پاره افغانستان بدنت ...
نه! بگو با خودم چه كنم/
كه هرشب گریه می كند
Hi ,hi زیر
صلیب شكسته بازویت...
بگفتم مردم...
در آن پنهان لحظه ها زنی یافتم ملول از روزگار که با دیدنم به وحشت
گراییده بود
بگفتم کیستی
بگفت زنم
بگفتم نامت چیست
بگفت زندگی!
بگفت تو کیستی
بگفتم مردم
بگفت نامت چیست
بگفتم مردن!
بگفت چه وجه خوبی زندگی با زن شروع شود و مردن با مرد
به ناگه تیر چراغ به خاموشی خزید من بودم و او بود یک عالم تنهایی
که بر دوشش سنگینی میکرد .
به حالم گریستم که مردم و بادیدنم
یک زن وحشت زده شد. تصمیم گرفتم آرامش کنم چه میکردیم جزء
اینکه میگفتم منم زنم تا من را مونسش بداند و سنگینی دوشش کمتر
شود چون به مردی ایمان نداشت...
زن...مرد...
زن در میان هلهله و شادی اطرافیان ، چشمان نمناک و شاد پدر و مادر و با دلی عاشق و امیدوار ، در شبی بارانی با لباس سفید به خانه بخت رفت .
مرد لباس عروسیش را به تنش پاره کرد ، چون از نظرش اینطور لذت بیشتری داشت .
مرد حتی یک بار هم نگفت که دوستش دارد .
مرد سه لایه پرده کلفت به پنجره های خانه زد و میان پرده ها را نیز با سنجاق به هم وصل کرد .
مرد به او گفت بدون اجازه من و بدون حضور خواهر پنجاه ساله و مجردم ، جایی نرو .
مرد به او گفت حق نداری بدون حضور من هیچ لباسی بخری . سلیقه ات خوب نیست .
مرد به او گفت حق دست زدن به دکور خانه و اتاق را نداری .
مرد به او گفت از این به بعد کمتر به حمام برو ، من اینطور دوست دارم .
مرد به او گفت عطر نزن ، دوست ندارم .
مرد به او گفت حق نظافت موهای بدنت را نداری ، همه چی طبیعی ترش زیباست .
بیمار بود ، مرد گفت خوب می شوی ، برای چه خرج اضافه کنیم و برویم دکتر .
مرد به او گفت هیچ کتابی نخوان الا کتاب زنان ونوسی - مردان مریخی . شب که برگردم ازت می پرسم .
مرد به او گفت موزیکی که گوش میدی ، سطحی است ، بیا افتخاری گوش کن .
مرد به او گفت مجله و روزنامه نخوان . دلیلی برای این کار نمی بینم .
مرد به او گفت نبینم برای پدر تازه در گذشته ات اشک بریزی ، اعصابم را بهم می ریزد . همه پدرها می میرند.
مرد به او گفت وقتی گفته بودم بدون اجازه من و بدون حضور خواهرم جایی نمی روی منظورم همه جا بود حتی خانه برادرت .
مرد به او گفت خواب هایت را برایم تعریف نکن . می ترسم . تو چقدر خواب می بینی . انگار جادوگری .
مرد در خیابان با او دعوا کرد و سرش فریاد کشید .
مرد در خانه استکان چای را به طرفش پرتاب کرد و اگر جاخالی نداده بود ... .
مرد در خانه به طرفش حمله کرد و اگر خواهر مجرد دستانش را نگرفته بود و سد راهش نشده بود ... .
مرد به او گفت وسایلت را بردار و برو . پررویی .
زن در میان ابراز تأسف و سرزنش اطرافیان بخاطر ناسازگار و حاضر جواب بودن ، چشمان نمناک و غمگین مادر و با دلی شکسته و غمدار ، در شبی بارانی با لباس سیاه به خانه پدری برگشت .
و خداوند زن را آفرید تا
و خداوند زن را آفرید تا او را زنده به گور کنیم...
و خداوند زن را آفرید تا برایمان پسر به دنیا بیاورد...
و خداوند زن را آفرید تا او را در هفت سالگی ذبح کنیم به گناهی نکرده وخون او را برای آرامش دیوارهای مرد سالاریمان بپاشانیم...
و خداوند زن را آفرید تا خود را بسوزاند برای تطهیر زندگی...
و خداوند زن را آفرید تا نصف باشد حتی وقتی مردان را به دنیا می آورد...
و خداوند زن را آفرید تا فاحشه باشد...
و خداوند زن را آفرید تا کره ی زمین را بر دوش او نهیم...
و خداوند زن را آفرید تا بتوانیم زن های متعدد را شریک مرد های تنهاکنیم...
و خداوند زن را آفرید تا سیاه(اندوهگین) نباشد...
اما خداوند هم نتوانست سیاهی(غم و اندوه) روح زن را ببیند...اینجا ایران نیست...
هربار که در هوای ازاد قدم میزنم و نسیم خنک لای موهایم میپیچد
وقتی کمد لباسم راباز میکنم و در ان رنگ سیاه نمیبینم
وقتی نگران این نیستم که کسی برای گفتن متلکی خودش را تاکمر از پنجره ماشین بیرون میکشد
وقتی باپسرکم در خیابان بدوبدو میکنم و کسی به این مادر عاشق نمیگوید جلف !
از زن بودنم لذت میبرم وقتی در فرودگاه آفیسر چشم آبی با احترام میگوید:
Welcome home

سلام...
سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی
و در کنار جویبارهای تو ، ارواح بید ها
ارواح مهربان تبرها را می بویند
من از جهان بی تفاوتی فکر ها و حرف ها و صدا ها می آیم
و این جهان به لانه ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که تو را می بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند...

كسی كبریت هایم را نخرید...
چه بزرگ شده بود
پرسیدم : پس کبریتهایت کو ؟

پوزخندی زد .
گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد ...
.........گفتم : می خواهم امشب
با کبریتهای تو ، این سرزمین را به آتش بکشم !
دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید ...
گفت : کبریت هایم را نخریدند
سالهاست تن می فروشم ...
می خری !!!؟؟؟
نامش آدم بود ..
نامش آدم بود ..
بعدها به مــــــَرد موصوف شد ... میگویند عقل او بیش از فهم و شعور نداشته ما زنهاست ..
میگویند عاقلانه با امورسرنوشت برخورد میکند ...
ولی چرا هیچوقت ندانستم که هنگام وسوسه شدنش از جانب من ..
عقل او در کدامین خلوتگه چـُرت میزد ...
رانده شد و رانده شدنش را در بارگاه حقیقت به حساب حیله
گری های من ثبت نمود ..
و هیچش نگفتم ..

